مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و

چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و

مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و

هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر ، فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار،

مبارک باد.



 

فرشتـــــــــه یک کودک


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

"می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ

کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ "

خداوند پاسخ داد:

"از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست

و از تو نگهداری خواهد کرد . "

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه .

" اینجا در بهشت من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی

هستند . "

خداوند لبخند زد و گفت :

" فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را

احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود . "

کودک ادامه داد :

" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟ "

خداوند اورا نوازش کرد و گفت :

" فرشته تو شیرین ترین و زیباترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو

زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی . "

کودک با ناراحتی گفت :

"وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ "

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :

"فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی . "

کودک سرش را برگرداند و پرسید :

شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند ، چه کسی از من محافظت

خواهد کرد ؟ "

خداوند گفت :

" فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . "

کودک با نگرانی ادامه داد:

" اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود . "

خداوند لبخند زد و گفت :

" فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا

خواهد آموخت گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود . "

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست

که باید به زودی سفرش را آغاز کند .

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :

" خدایا ! اگر باید همین الان بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید . "

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :

" نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی اورا مادر صدا کنی . "