وعده ندهید.


وعده توخالی...

پادشاهی را در زمستان سرد به دروازه ی قصر همی گذر بود. کنار درب قصر یکی از نگهبانانش را مشاهده کرد و بدو گفت : تو سردت نیست ؟ نگهبان گفت : عادت دارم ، سپس پادشاه سرش راتکان داد و گفت : می گویم برایت لباس گرم بیاورند . ولی از بخت بد ، ورود پادشاه به قصر خویشتن همانا و فراموش کردن وی همان !

فردا صبح ، جسم بی جان نگهبان را بر زمین افتاده دیدند . که در آخرین لحظات حیات خود جمله ای را روی دیوار نوشته بود . « به سرما عادت داشتم امّا وعده ی لباس گرمت مرا ویران ساخت . »

جمله ی الهام بخش


 هیچ کس را در زندگیتان ملامت نکنید،

آدم های خوب برایتان شادی می آورند ،

و آدم های بد ، تجربه

بدترین ها درس عبرت می شوند ،

بهترین ها خاطره

لطایف

لطایف

بهشت و جهنم

واعظي بالاي منبر از اوصاف بهشت مي گفت و از جهنم حرفي نمي

 زد.يکي از حاضرين پاي منبر خواست مزه اي بيندازد گفت:اي آقا،شما 

هميشه از بهشت تعريف مي کنيد،يک بار هم از جهنم بگوييد.واعظ که 

حاضر جواب بود گفت:آنجا را که خودتان مي رويد و مي بينيد.بهشت 

است که چون نمي رويد لااقل بايد وصفش را بشنويد


 قرارگاه ايمن
بزغاله اي بر بلندي ايستاده بود.گرگي از آنجا 

بگذشت،بزغاله وي را دشنام دادن گرفت.گرگ گفت تو 

مرا دشنام نمي دهي بلکه مکان بلندي که تو بر آن 

جاي گرفته اي دشنامم مي دهد

شعر بي معنا
شاعري غزلي بي معنا و بي قافيه سروده بود . آن را 

نزد جامي برد . پس از خواندن آن گفت : (( همان طوري که ديديد ، در اين غزل از حرف الف استفاده نشده است 

 جامي گفت : (( بهتر بود از ساير حروف هم استفاده نمي کرديد ! ))


 

 

داستانک زیبا و آموزنده از کوروش کبیر


داستانک زیبا و آموزنده از کوروش کبیر


زمانی کرزوس به کوروش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟

کوروش گفت: اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟

کرزوس عددی را با معیار آن زمان گفت.

کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت :برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.

مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند
وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کرزوس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.

کوروش رو به کزروس کرد و گفت : ثروت من اینجاست.

اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم!

شعری زیبا( چرا عصبانی باشم)

                                    شعر زیبا

سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
ادامه نوشته

داستانک ( سبب موفقیت)

 داستانک (سبب موفقیت)

کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت، استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی.


راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از “بی امکانی” به عنوان نقطه قوت است.

شعری از مرحوم حسین پناهی

مگسي را كشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم


مرحوم حسین پناهی

آموخته ام........

آموخته ام ...

چارلی چاپلین می گوید:

آموخته ام ...

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه،

و بالاخره می توان قلب خرید ولی عشق نه!

نیمه شعبان

آمد به جهان مهدی موعود                        آن یوسف گمگشته ی محمود

 ولادت آفتاب عالم افروز حضرت مهدی (عج) مبارک باد


با همه ی لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر....................


ادامه نوشته

شعربسیار زیبای  ترکی

شعر ترکی آنامین یایلیغی از آقای رسول آرانلی ( برگرفته از وبلاگ صاباحا یول)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

آنامين يايليغي !

آنا بير سئوگي دي نازدي،

آنا بير نغمه دي سازدي،

آنا باشدان باشا آنلامدي اؤركدي،

آنامين يايليقي بير چنگه ايپك‌دي-

غونچادي گولدو چيچك‌دي.......

ادامه نوشته

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم ..............

ادامه نوشته

آی آدما

شعری از نیما


آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یکنفردر آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

ادامه نوشته

شعر ترکی آغ بولاق



آغ بولاق ، آغلا بولاق

قوی سویون آخسین گؤله ساری

کؤچ ائدیب گئتدی جاوانلار

سوواران یوخ مومالاری

چکیله قددی یوخاری...

( از استاد جعفری )

و این هم شعر آغ بولاق ما ( با استفاده از شعر استاد )

آغ بولاق گوللی بولاق

گول دوداقین گوللر آچیلسین

چشمه لر جوشه گلیب

قوی بو آغاجلار بوداق آچسین

آغ بولاق ..............


ادامه نوشته

عشق لیلی و عشق خدا

عشق لیلی و عشق خدا

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بو د و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد:

هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟

مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم, تو که عاشق

خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تک بیت های من

چشم مستت را بنازم مست مستم کرده است

عشوه های بی شمارت می پرستم کرده است

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

گدای عشوه و نازت شوم تو هر برزن 

بیا به خواب من و ساز عا شقی برزن

 ما ه من امشب به ..........


برای خواندن تک بیت ها بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

داستانک ( فقیر )


روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در

آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.

در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»

پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»

پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»

پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار

تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»

در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»

شعر الفبا

بوی گل و بوی گلاب      قشنگ نوشتی مشق آب     (( آب ))

صد آفرین و مرحبا         چه خوب نوشتی بابا           (( بابا ))

دختر خوب و پر توان ................................          (( نان ))

.........................................                        (( باران ))

ادامه نوشته

چند جمله ی پر معنا و زیبا

خنده بزرگترين اسلحه در جنگ با زندگيست , اميدوارم هميشه مسلح باشي . 

***************************************

هشت بار بگو ساندویچ و برای 8 نفر ارسال کن، شب خواب پیتزا میبینی

.... نخند!!

یه نفر کوتاهی کرد شب خواب ماست خیار دید.

*****************************************************

..... زندگی کتابی است پر ماجرا هیچگاه آن را بخاطریک ورقش دور مینداز !

***********************************************

  مهربانی باغ سبزی است که از روزنه ی پنجره ها باید دید ، مهربانم ، مگذار لحظه ای روزنه ی پنجره ها بسته شود.

***************************

وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی نترس، خواهی برد, چرا که پروردگار مهربان هر دو دستش پر است .

                      *************************                                   

 آرزوهایت را یادداشت کن،خدا آنها را از یاد نمی برد اما تو فراموش میکنی آنچه امروز داری،خواسته دیروزت  بوده ! 

***********************

 فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند.

*************************

 در دعا کردن باید مانند کودکی باشید که شب را به راحتی می خوابد ، چون اطمینان دارد که صبح ، چیزی را که از پدرش خواسته آماده است

***************************

زندگی همهمه مبهمی از رد شدن خاطره هاست. هر کجا خندیدیم، زندگانی آنجاست

****************************

خوشبختي ما در سه جمله است : تجربه از ديروز ، استفاده از امروز و اميد به فردا ....

: ولي ما با سه جمله ديگر زندگيمان را تباه مي کنيم

حسرت ديروز ، اتلاف امروز و ترس از فردا

*************************

 الهی ..

 با خاطری خسته.. دلی به تو بسته، دست از غیر تو شسته.. در انتظار رحمتت نشسته ام.. میدهی کریمی، نمیدهی حکیمی، میخوانی شاکرم،میرانی صابرم،.. الهی احوالم چنانست که میدانی واعمالم چنین است که میبینی .. نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز .. الهی مشت خاکی را چه شاید و از او چه برآید و با او چه باید

لطیفه

سر کلاس درس جغرافیا معلم رو به یکی از بچه ها کرد و گفت : احمد بگو ببینم که نصف النهار یعنی چه؟

احمد گفت : آقا اجازه نصف النهار یعنی شام.

معلم گفت : احمد ! یعنی چه؟

احمد گفت : آقا اجازه مادرم نصف ناهار را براي شام نگه ميداره تا بخوريم .

داستانک

 

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد  خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره..

                                          

 

 

                                                                     



بوی خوش مهر

بارالها! به سوی تو آمده ام تا دریابی ام، در این بی سر و سامانْ بازار دنیا. به سوی تو آمده ام تا از تو مدد جویم؛ یاری طلبم و بخواهم که مرا به خود وانگذاری؛ که من پوچم بی تو!

اکنون که در آستانه شروع ماه مهر هستیم و سال علم آموزی جدیدی پیش روست، از تو می خواهم مرا یاری کنی تا در مسیری گام بردارم که مروّج علم و آیین تو باشم.

یاری ام کن تا همواره در آموختن، حریص باشم و در ترویج آموخته هایم، سخی.

یاری ام ده تا بیاموزم آنچه را تو می پسندی و دوری جویم از آنچه ناپسند توست.

کمکم کن قلم که در دست می گیرم، به یاد تو باشم و آنچه می نگارم، مورد رضای تو باشد. بر صفحه تاریک دلم با قلم الهی ات نقشی بزن که تا زنده ام، به اینکه موجودی مفید فایده در هستی بی پایانت بوده ام، به خود ببالم.

در این ماه مهر، از مهر بی کران خویش باز هم به من ببخش و این آغازِ دوباره را برایم آغازی مبارک رقم بزن.

به لطف و کرمت، یا ارحم الراحمین!

( متن از خانم نرگسی)

*****************************************************************************

امام علی علیه السلام فرموده است: «به درستی که دانش، سبب زنده کردن دل ها از نادانی، روشنایی بخشیدن چشم ها از کوریِ جهالت، و توان بخشیدن بدن ها از ضعف است». با آغاز سال تحصیلی در اول مهر، همه ساله میلیون ها دانش آموز به شوق آموختن دانش، روانه مدرسه می شوند. این تکاپو، جلوه زیبایی به جامعه می بخشد ؛ گویی که خونی تازه به رگ های حیات کشور اسلامی عزیزمان وارد شده است و این چنین تجسم پرمعنایی از نسل آینده به اذهان خطور می کند. نسل فردا باید آن چنان سازنده جلوه کند که در خور فردای ایران باشد. این نسل باید کوله بار تجربه و دانش نسل گذشته را ره توشه خود کند و دمادم بر میزان شعور و آگاهی خود بیفزاید.

شاعر و فرشته

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند

فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته


شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت

و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : ديگر تمام شد.

ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.

زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است

و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ

شعر ترکی در مورد امام زمان (عج)

 

 

ای قلم سوزلرینده اثر یوخ .............

ادامه نوشته

ادبی

اگرنمی توانی بلوطی برفراز تپه ای باشی

بوته ای دردامنه باش

 ولی بهترین بوته ای باش که درکناره راه می جوید

اگرنمی توانی درخت باشی بوته باش

اگرنمی توانی بوته ای باشی، علف کوچکی باش وچشم انداز کنار شاهراهی راشادمانه تر کن

اگرنمی توانی نهنگ باشی ، فقط یک ماهی کوچک باش ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه !

 همه راکه ناخدا نمی کنند ، ملوان هم می توان بود

 دراین دنیا برای همه ی ما کاری هست کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچکتر

وآنچه که وظیفه ی ماست ، چندان دوراز دسترس نیست

اگر نمی توانی شاهراه باشی ، کوره راه باش

 اگرنمی توانی خورشیدباشی ،ستاره باش

بابردن وباختن اندازه ات نمی گیرند هرآنچه هستی ، بهترینش باش!!

                                                                                داگلاس مالوچ

مزار لیلی ( ترجمه ی ترکی )

ترجمه ی ترکی شعر مزار لیلی

ایندی ایسه همین شعرین تورکجه منظوم ترجمه سینی تبریزلی افشار تخلّص لو رضا افشارپور دان بیرگه اوخویوروق:

 

ائــدرلــــر   نقــــل   مجنـون   دل  افـــگار

                                    اولارکــــن لیلــی  فــوتــونــدان  خبــردار...

ادامه نوشته

مزار لیلی

مزار لیلی شعری از واقف گنجه ای

شنیدستم که مجنون دل افگار                          چو شد از مردن لیلی خبردار

گریبان چاک زد با آه و افغان                         بسوی تربت لیلی................

ادامه نوشته

شعر ی در مورد معلم

ای حب تو در دلها......................

 

ادامه نوشته

شعر

 

  پرستار ......................

ادامه نوشته

شعر

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ۰۰۰۰۰۰۰۰
ادامه نوشته

شعری از وحشی بافقی

 روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مــــزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـــد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

( وحشی بافقی)