کاسه ی زهر 

کودکی پیش خیاطی شاگردی می کرد.

روزی از روزها خیاط کاسه ای عسل به دکان آورد و برای اینکه کودک به عسل دست

نزند

به او گفت : در این کاسه زهر است ، مراقب باش که از آن نخوری
خیاط دکان را ترک کرد و کودک مقداری پارچه فروخت و مقداری نان گرفت و تمام عسلرا خورد ، وقتی خیاط برگشت سراغ پارچه را گرفت ، کودک گفت اگر قول بدهی مرا نزنی ،به تو راست خواهم گفت.
کودک گفت : من غفلت و نادانی کردم و دزد پارچه را دزدید و از ترس اینکه مرا بزنی کاسهزهر را خوردم تا بمیرم ولی تا حالا زنده مانده ام ، حالا دیگر خود دانی!

برگرفته از:رساله دلگشا -عبید زاکانی